|
|

>>>
نظرات شما
حرفهاي تنهايي
زمزمه هاي ناآشناي من سكوت تنها ترين قفس آبي زندگيم را در هم مي كوبد
.تاريكي ، روشنايي وباز تاريكي در تنفس آرام و شمرده قلب به سوي معبود در
هجوم سنگين پرتو هاي نفوذ گر فكر آنگاه كه ديگر احساس خود ، بنيان و وجود
را به فراموشي مي سپاري تنها دريچه اي كه برايت بازاست پنجره ايست كه تو از
آن بي خبري ! پنجرهاي به نهايت وسعت عرش و امر . اينك كنار پنجره بايست ،
نفس بكش چشمهايت را ببند و يك لحظه با تمام وجود آنچه ميخواهي را از ياد
ببر به هجران ، عشق و وصال بيانديش. آنگاه مي توان باور داشت كه آزادي و
رهائي .
تنظيم
: دلارا نگارنده
:: تبليغات
::
|
|
|