|
سيما
ابراهيمي
درختها
اي درختها كه جانتان به لب رسيد و برگ داد
من هنوز پا به عمق غربت زمين
چشم در نگاه سوكوار سنگ
دست در ميان گيسوي سياه و خشك ريشه هايتان
مرده ام
من هنوز مرده ام
اي درختها از چه روي جوانه مي زنيد؟
برگهاي سبز را هوا زمين شكنجه مي دهند
برگهاي سبز را تازيانه هاي سوزناك باد پير
مي كند
برگهاي سبز را آرواره هاي پست خاك به كام مي
كشند
از چه رو جوانه مي زنيد؟
از چه رو به روي سينه مردگان خفته در زمين
برگهاي سبز را روانه مي كنيد
دنده هاي مردگان خاك را وزن آرزوي خويشتن
شكسته است
سينه را تاب وزن سايه اميدديگري در ميان
لايه هاي خاك نيست
اي درختها از چه رو جوانه ميزنيد. |