|
مهسا
هاشمي
پاييز
من از پاييز بيزارم
من از هر شي رنگ آميز بيزارم
من از نابودي و تكرار و تبعيض بيزارم
من از مرگ به واقع نابهنگام گلي شاداب
كه يادت را برايم زنده مي سازد
سخت بيزارم،
من از هر چه ريا و رنگ بي مهري در آزارم
من از تكرار و از تكرار و از تكرار
حيران در اين آشفته بازارم
روح من پيوند خورده با تن پاييز
سايه هامان سرد و رنج آميز
سينه ها از كينه ها لبريز
و آن پاييز من هستم
شاعر آن شعر روح انگيز من هستم
آن درخت خفته در خميازه اي ناچيز
از تهي لبريز من هستم
من از پاييز بيزارم
من از شعر و من از خود نيز بيزارم |