|
مهدي
شادماني روشن
قسمت اول داستان
«بيست و چهارم بهمنماهِ سال
يكهزار و سيصد و هشتاد و گربهي خاكستري» : (اي بابا! )
در «ظهيرالدوله» بوديم. آن روز
مجاني بود ديدار فروغ. من بودم و «س.ق» . شلوغ بود و خبري نبود از گربهي
خاكستري...
شب قبل، تلفن صدايم كرد...
بالاخره «س.ق» گوشي را برداشته بود از روي قُلاب. منتظر شدم چهارتا حرف مفت
بارم بشود بعد از دو ماه كه حرفي با هم نزده بوديم. فقط گفت كه برويم
ظهيرالدوله، فردا صبح... پاي «س.ق» ليز خورد روي يك سنگ قبر. دستش را گرفتم،
خودم هم حيرت كردم از سرعت عملم... گفت: «دستمو ول كن» وَ دستش را كشيد بيرون
از دستهايم.
خواستم بگويم: «بفرما، هميشه
شعراشو از اول تا آخر ميخوني با صد تا غلطِ املايي تُو كلامت...»
گفت: «...مگر آن شراب چند ساله
بود...»
خواستم بگويم: «تو كه ميتونستي
يه شاعر خوب بشي پس چرا ترجيح دادي يه بازيگرِ بد باشي؟ ...»
گفت: «...بايد پيام تسليتي براي
روزنامه بفرستم...»
گفتم: «بفرستيم! »
برگشت، بد نگاهم كرد، نگاهش
غريبهتر بود از هميشه...
گفت: «خودتو قاطي نكن، هيچي هم
نگو شاهد! ... با اون كتابِ آشپزيت...»
پس حالش گرفته شده بود. آشي كه
خواسته بودم بپزم حسابي جا افتاده بود.
بايد ميگفتم: «پس كجا رفت اون كه
وقتي شعرامو پاره ميكردم ميريختم توي جوي خيابون، گريه ميكرد؟ چي شد اوني كه
حتي گوش نميداد به حرفِ مادرش براي قطع رابطه با من؟ پس اون همه رفاقت كجا گم
شد؟ ...»
خيلي چيزها بايد ميگفتم كه سبك
شوم. ديدم اگر هم بگويم، سطحي از آب درميآيند حرفهايم... با يك خواهش زير
پوستي گفتم: «سوار بشيم بريم خيابون جمهوري، دوباره مبلفروشيها رو تماشا
كنيم... »
رسيده بوديم ميدان تجريش، پياده و
بي يك كلمه...
يك مدتي كارمان شده بود اين كه
هر روز عصر، از دانشكده يا تئاتر شهر راه بيفتيم رو به ميدان انقلاب. آن جا كه
رسيديم، بقيهي بچهها را ـ هميشه دو سه نفر بودند كه راه بيفتند با ما ـ
بفرستيم هوا... به دك كردن ميگفت: «فرستادن هوا» .
ميگفت: «آلبر كاموها را بفرستيم
هوا» ... «آلبر كامو» هم در فرهنگِ لغاتِ «س.ق» ـ گذشته از عشقي كه داشت به
كامو ـ معنيِ «بيگانه» ميداد.
كاموها كه ميرفتند هوا، ما راه
ميافتاديم ميرفتيم خيابان جمهوري. از كارگرِ جنوبي تا اسكندري شمالي... دو
طرف خيابان، تمام مبلفروشيها را تماشا ميكرديم. خوشش ميآمد از تجملات، براي
من فقط مهم اين بود كه راضي باشد اما خودمانيمها، چه كيفي داشت، مثل كتاب تهيه
كردن بود... من هم البته براي خودم يك فرهنگِ لغات داشتم كه در آن «كتاب تهيه
كردن» معنيش بلند كردن كتاب بود از كتابفروشيهاي خيلي بزرگ... توي
كتابفروشيهاي كوچك فقط كتابي را نشان مي كردم كه بروم كهنه و ارزانش را پيدا
كنم، دلم خوش باشد كه چاپ قديم است و سانسور ندارد... مهارتِ عجيبي پيدا كرده
بودم در تهيهي كتاب اما سفارش كسي را قبول نميكردم. خوشم نميآمد دزدي كنم
براي خوشنودي ديگران. به من چه؟ خودشان بروند بترسند و نفسشان بگيرد و
بياموزند... يك بار با يكي شرط بستم دربارهي فلان كتابفروشي. دوازده دقيقه
توي مغازه بوديم، چهار چشمي كه چه عرض كنم؟ نُه چشمي ميپاييد مرا. بيرون كه
آمديم گفت: «شرطو كه باختي جناب! » گفتم: وِر نزن ببينم... لطفاً كيفتو واكن
از توش كتابامو بده... جناب! » كاش ميديديدش آن موقع، گريهاَش گرفته بود...
امّا تماشاي مبلفروشيها يك جور بخصوصي كِيف داشت. لذتش از يك جنس ديگر بود،
آدم را ياد دخترش ميانداخت كه قرار است يك روز متولد شود، بشود چشم و چراغ
بابا. بگويي: «همهي سختيها و زحمتا واسه بابا... تو فقط ريسه برو تو
خندههات... جان! ... عصاي دستم... دخترم، دخترم، دخترم،
دختر......................»
«س.ق» مبلهايي را دوست داشت كه
منگوله داشته باشند و آدم تويشان فرو برود، بشود تويشان غرق شد و جيغ كشيد...
ميرفتيم توي مغازهها، هر شب يك مغازه و فقط يك بار. ميافتاديم به جان
قيمتها، نيم ساعت، يك ساعت، نميدانم... ميچرخيديم همه جاي مغازه را سرك
ميكشيديم، ميان تختهاي بزرگ و ميز توالتهايي كه همينطوري سه برابر آدم را
خوشگلتر پس ميداد آينهشان. ميپرسيديم: نوع چوب، جنس پتو، نوع پارچه و مخمل
و هر چه كه ميشد پرسيد دربارهاَش... فروشندهها كه سر و وضعمان را ميديدند
با اكراه، قيمتها را ميگفتند كه حواسمان باشد كجا آمدهايم با اين كفشهاي
كتاني، ولي در برابر لودگيهاي من چارهاي نداشتند جز اين كه بخندند و گاهي
براي چند ثانيه دوستمان داشته باشند...
بيرون كه ميآمديم، يك مغازهي
ديگر نشان ميكرديم براي فردا عصر (شب). نوع اجناس، بزرگي و شيك بودن مغازه وَ
كلاسِ فروشندهها، به خصوص جوان بودنشان، خيلي مهم بودند در انتخاب مغازه...
سرِ راه، چند تا نمايشگاه ماشين هم بود، جرأت نميكرديم برويم تُو. آدمهاي اين
نمايشگاهها زيادي سيبيلو و خشك بودند، به همين قناعت ميكرديم كه از پشت شيشه
يكي دو تا بنز و پاژرو، اگر پول همراهمان نبود، پرايد و پژو 206، كادو بدهيم به
هم، گاهي هم دماغمان را بچسبانيم به سرديِ شيشهها... حالا رسيده بوديم به آن
كفشفروشيِ نزديك تقاطع اسكندري، كه مثل هر شب به آن پوتينهاي صورتي بودند
نميدانم يا كِرِمي، وعده بدهيم كه ميخريمشان براي «س.ق» ... مهمتر از همه
جينگولفروشيمان بود، با زرق و برقِ دروغيش و جينگولجاتش. ده دقيقه از
وقتمان را مصرف ميكرد با عروسكهاي كوچك و بوداهاش... يك بار البته خر شدم يك
عروسك خريدم براي «س.ق» و نصف راه را پياده رفتم تا خانه... قبل از خداحافظي هم
واقعاً آبپرتقال ميگرفتيم از كوچكترين بقاليِ سر راه...
هميشهي خدا سرماخورده بود «س.ق»
، آبپرتقال خوب بود برايش... توي همين سرماخوردگيها برايم يك كلاه بافت گذاشت
سرم. همين كلاه را ميگويم...
يك شب شنيد: «دستمو كه ميگيري
احساس ميكنم بچه هستم... خيلي خوبه دستات يه جوريه نميشه جز با شعر تعريف
كردش... »
شنيدم: «من معشوقهت نيستم شاهد!
...»
شنيد: «دستا كه به هم دروغ
نميگن...» ديگر دستم را نگرفت.
گفته بودم: «قدم كه ميزنيم سرشار
ميشم، شبو ببين...»
گفته بود: «بدنم، ساق پاهام
خوشحالت ميشه... بالاخره كه بايد ستاره بشم...»
: «مگه هاليووده
اينجا؟ »
: «هوم! ... هه!
...» .
|