|
اگر كه زير گوشمان صداي
انفجار بمبهاست وموشكها وفرو ريختنها ميتوان هنوز آواز
چلچله هارا با خود زمزمه كرد ، اگر كه پيش چشمان هر چند
هزاران فرسخ دورتر ادمها چون برگ درخت برزمين مي ريزند و
چون برگ كاهي با باد ميروند ، مي توان هنوز هراس لگد كردن
مورچه اي را در دل نگه داشت ميتوان حتي براي پژمرده شدن
گلي غنچه اي و ساقه اي ترد و نازك وكوچك هم دل سوزاند، بيا كه به خوا بها يمان
رنگ نقره اي بپاشيم و هر شب در اسمان تيره و ابري به دنبال
ستاره هاي روشن بگرديم ، بيا كه غمهاي بزرگمان را به دست
باد بسپاريم و شاديهاي
كوچكمان را پرو بال دهيم ، هنوز ميتوان كه نان خشكيدهاي را از زمين برداشت وبوسيد و بر كناره ي ديوار
گذاشت تا خدا نعمتش را از ما دريغ نكند .
هنوز ميتوان براي پنجه هاي
يخ زده ي گربه ها در كوچه هاي برفي دل سوزاند
هنوز ميتوان برگ سبز
گياهي را لاي ورقهاي كتاب خشك كرد وان را به دوستي هديه
داد ميتوان به لطيفه اي نه چندان با مزه خنديد
بيا كه خنديدن را از ياد
نبريم
بيا كه شاديهاي كو چكمان
را باهردودست محكم بگيريم تا باد انها را با خود نبرد
|